____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁸⁶
ویو رایا فردا صبح:
با نور خورشید چشمامو باز کردم
احساس کردم چیزی بهم چسبیده که نگاهم به کوک افتاد که مثل یه بچه کوچولو توی بغلم خواب بود...
حتی یه تکون هم نخورده بود...
همینجور داشتم تمام اجزای صورتشو آنالیز میکردم که صدایی منو به خودم آورد
صدای ماشین توی عمارت
آروم دستای کوک رو کنار زدم و رفتم پای پنجره
باورم نمیشد..
مامانم و مارتین برگشته بودن...
سریع سمت کوک رفتم...
-پاشووو اومدنن
کوک ترسیده از خواب پرید و گفت:
+کی؟
کی اومده؟
-مامانم و مارتین
برگشتننن
کوک انگار برقگرفته ها از جاش پرید..
سریع تخت و اتاق رو مرتب کردیم
همش شاید کمتر از ده ثانیه
سریع سمت اتاقم رفتم
تا وارد اتاقم شدم صدای باز شدن در خونه به گوش رسید
اینقدر ترسیده بودم انگار آدم کشتم
(فقط منم استرس گرفتم؟😂)
خیلی طبیعی از اتاقم بیرون اومدم
انگار تازه از خواب بیدار شدم...
-مامانننن
کی برگشتین؟(دستپاچه)
(بیا بغلم خشگلمممم
کلی بغلش کردم و همو بوس بوسی کردیم
% منم سر خرم؟
سریع سمت مارتین برگشتم و بغلش کردم..
-دلم براتون تنگ شده بودد(آره جون خودتتتت)
از بغل مارتین بیرون اومدم که نگاه مامانم بهم افتاد
(چرا اینقدر عرق کردی؟
چیزی شده؟
-نه بابا خوبم یکم گرمه هوا...
راستی چرا اینقدر زود برگشتین؟
(گفتیم سوپرایزتون کنیمم(سوپرایز چیه گلم؟ بدبختا ریدن به خودشون😂)
که کوک هم با چهرهای ترکیب از ترس و استرس از اتاق بیرون اومد
+سلامم
مارتین و مامانم همزمان بهش سلام کردن
کوک از پلهها پایین اومد و همدیگه رو بغل کردن
%چرا اینقدر عرق کردی پسر؟
..
ویو رایا فردا صبح:
با نور خورشید چشمامو باز کردم
احساس کردم چیزی بهم چسبیده که نگاهم به کوک افتاد که مثل یه بچه کوچولو توی بغلم خواب بود...
حتی یه تکون هم نخورده بود...
همینجور داشتم تمام اجزای صورتشو آنالیز میکردم که صدایی منو به خودم آورد
صدای ماشین توی عمارت
آروم دستای کوک رو کنار زدم و رفتم پای پنجره
باورم نمیشد..
مامانم و مارتین برگشته بودن...
سریع سمت کوک رفتم...
-پاشووو اومدنن
کوک ترسیده از خواب پرید و گفت:
+کی؟
کی اومده؟
-مامانم و مارتین
برگشتننن
کوک انگار برقگرفته ها از جاش پرید..
سریع تخت و اتاق رو مرتب کردیم
همش شاید کمتر از ده ثانیه
سریع سمت اتاقم رفتم
تا وارد اتاقم شدم صدای باز شدن در خونه به گوش رسید
اینقدر ترسیده بودم انگار آدم کشتم
(فقط منم استرس گرفتم؟😂)
خیلی طبیعی از اتاقم بیرون اومدم
انگار تازه از خواب بیدار شدم...
-مامانننن
کی برگشتین؟(دستپاچه)
(بیا بغلم خشگلمممم
کلی بغلش کردم و همو بوس بوسی کردیم
% منم سر خرم؟
سریع سمت مارتین برگشتم و بغلش کردم..
-دلم براتون تنگ شده بودد(آره جون خودتتتت)
از بغل مارتین بیرون اومدم که نگاه مامانم بهم افتاد
(چرا اینقدر عرق کردی؟
چیزی شده؟
-نه بابا خوبم یکم گرمه هوا...
راستی چرا اینقدر زود برگشتین؟
(گفتیم سوپرایزتون کنیمم(سوپرایز چیه گلم؟ بدبختا ریدن به خودشون😂)
که کوک هم با چهرهای ترکیب از ترس و استرس از اتاق بیرون اومد
+سلامم
مارتین و مامانم همزمان بهش سلام کردن
کوک از پلهها پایین اومد و همدیگه رو بغل کردن
%چرا اینقدر عرق کردی پسر؟
..
- ۱۰.۷k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط